نمیدونم برات مهمه یا نه! ولی امروز دیگه هوا گرفته نیست..دیگه نمی باره...ابرها کم رنگ شدن و داره افتاب تمام زورش رو میزنه تا یخ های توی حیاط رو اب کنه.
اما یخ وجود منو هیچ چیز نمیتونه اب کنه...هیچ چیز
وقتی با توران توی تاکسی نشستم یه حس عجیبی داشتم. اون ساکت بود.
من هم بغضی عجیب گلومو گرفته بود..حس عجیبی بود..انگار دو تا غریبه بودیم، با اینکه خیلی حرف داشتم و داشت ولی یه سکوت مرگباری بینمون بود که هیچکدوم جرات شکستنش رو نداشتیم
از کوچه پس کوچه های تنگ رد شدیم و هر چی به خونه نزدیک تر میشدیم خیابونها دل بازتر و ساختمونها شیک تر و ماشین ها مذل جدید تر میشدن
هنوز سکوت بود. توران عصای سفیدش رو تو دست جا به جا میکرد و از استرس مدام با انگشتش لمش میکرد
کاش میتونست ببینه. بعضی وقتها نگاه کار یه دنیا حرف رو میکنه و اون لحظه از همون لحظه ها بود..ولی حیف
بالاخره رسیدیم
دستش رو گرفتم و با خودم به سمت داخل رفتیم
- بشین اینجا توران. این صندلیه
لبخند تلخی زد و با دست اطرافش رو جستجو کرد و با احتیاط نشست
- تو وضعت خوبه؟زندگیت خوبه؟
شالم رو آویزون کردم و نفس عمیقی کشیدم. خوب بود. همه چیز خوب بود ولی یه جای خالی بود.شاید الان وقت درددل نبود
- اره توران. خدا رو شکر.زندگی خوبی دارم
- خوشحالم
- شوهرم میخواد بهت کمک کنه. نمیدونم چه جوری ولی آدم خوبیه و هر کاری از دستش بر بیاد میکنه
دو زانو جلوش نشستم و دستم رو روی زانوهاش گذاشتم
- برام از پوران بگو.حتما دو تائی خیلی سختی کشیدین
نفس عمیقی کشید و سکوت کرد
دستش رو گرفتم و تو دستم فشردم
خیلی آروم گفت
- برام یادآوریش سخته. ازم نخواه که تک تک اون بدبختیها رو یادم بیاد ..من..
بغضش ترکید.سرم رو روی زانوهاش گذاشتم و آهسته گریه کردم
شاید نگفتن بعضی چیزهای تلخ و فراموش کردم بهتر از بازگو کردن و دونستنش بود. از جام بلند شدم و رفتم تا براش چای بیارم
کتری رو آب کردم و روی گاز گذاشتم و بالای سرش ایستادم تا جوش بیاد و تو سکوت به صدای نفس های تند خواهرم گوش میدادم که داشت کم کم آروم میشد
چای رو دم کردم و به نشیمن رفتم
دلم میخواست یکم فضا رو عوض کنم.شروع به تعریف از زندگی زناشوئیم کردم
- مسعود مرد خوبیه. یه جورائی از دست بابا نجاتم داد. درسته که بابت من هم پول داد بهشون ولی میگفت اونقدر دوستم داره که بخواد زندگیم رو عوض کنه ...
لبخند روی لباش نشست
- خوحشالم برات.خوشحالم که سالمی و زندگیت خوبه
چای خوردیم و حرف زدیم تا هوا تاریک شد و با زنگ مسعود تازه یادم افتاد که شب شده
مسعود وارد شد و کتش رو روی جالباسی آویزون کرد و با اشاره ازم پرسید که مهمونمون کجاست
آهسته گفتم
- تو اتاق روی تخت دراز کشیده. الان صداش میکنم. تو هم یه آبی به دست و روت بزن تا شام بخوریم
- دستت درد نکنه
به سمت اتاق خوابمون رفت تا لباسش رو عوض کنه
برخورد مسعود با توران خیلی خوب وبد. انگار از اول میشناختشش و اون رو به عنوان خواهرم دیده بوده. توران هم احساس راحتی میکرد
بعد از شام مسعود در حالیکه قند رو تو دهنش میگذاشت گفت
- توران خانوم من صلاح نمیدونم که اینجا با هم زندگی کنیم وگرنه قدم شما روی چشمم بود. این هم برای شما خوب نیست هم ما ولی من هر کاری از دستم بر بیاد براتون انجام میدم تا شما هم از این به بعد زندگی راحتی داشته باشین
- ممنون آقا مسعود
لبخند زد و من هم با نگاهی سرشار از قدرشناسی به مسعود نگاه کردم
.
.
. چند روز بعد مسعود خبر داد که که تونسته یه جائی برای توران پیدا کنه
- خونه آقا جلال یکی از کارخونه دارهای اطرافمون باید جای مناسبی براش باشه. اونها یه سرایدار مرد دارن و یه خانوم هم لازم دارن که بعضی کارهای خونه شونو بکنه. وقتی گفتم توران نابیناست گفت اشکال نداره. بیشتر براش کار خیرش مهم بود. وضعش خوبه و دستش به دهنش میرسه و دست خیر هم داره. اینم آدرسشه. خودت ببرش و ببین چه جوریه
انگار دنیا رو بهم داده بودم. درسته که مستخدمی بد بود ولی برای توران از این زندگی که داشت خیلی بهتر بود
وقتی بهش گفتم کمی مضطرب شد ولی وقتی بهش گفتم آشناست و من میام بهت سر میزنم خیالش راحت شد
جلوی در خونه اقا جلال منتظر بودیم تا سرایدار در حیاط رو برامون باز کنه
وقتی وارد شدیم یه حیاط بزرگ رو به رومون بود و بعد ازاون یه ساختما دو طبقه و ....
شاید دیگه از اینجا به بعدش رو بهتر از من بدونی...
ولی من میخوام برات بگم.میخوام از تک تک لحظه هام بگم
اینجا، این تنهائی مجبورم میکنه یا شاید بهتره بگمباعث آرامشم میشه