تبليغاتX
دست نوشته های من

دست نوشته های من

سلام

دوستای عزیزم

به دلیل تنبلی بیش از حد من و گرفتاری بابت دختری که در  راهه فعلا نمیرسم اینجا رو به روز کنم

به خدا شرمنده همتون هستم

ولی اینجا رو نمیبندم. تا در اولین فرصتی که تونستم داستان رو ادامه بدم

باور کنید خودم هم برام عجیبه که اینقدر خسته و کم توان شدم

فعلا وبلاگ فبلی رو با مطالب شخصی به روز میکنم

آدرسش رو هم براتون میذارم اگه دوست داشتین اونجا در خدمتم

vyonna.blogfa.com

به امید دیدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 2:31  توسط الهام  | 

توضیح

سلام دوستای گلم

من بعد از مدتها اینترنت پیدا کردم

شرمنده ازاین همه بدقولی ولی قول میدم تا هفته دیگه دوباره شروع کنم به نوشتن

راستش یه اتفاقاتی افتاده که حتما تو اون یکی وبلاگ( همون آدرس قبلی ) براتون مفصل میگم ولی علت اینهمه غیبتم اینه که خونه جدید اینترنت نداره و منتظرم تا آخر هفته دیگه وصل بشه

فعلابه خدا میسپارمتون تا هفته دیگه

از صبوریتون ممنون

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 0:55  توسط الهام  | 

انتظار/نامه پنجم

نمیدونم برات مهمه یا نه! ولی امروز دیگه هوا گرفته نیست..دیگه نمی باره...ابرها کم رنگ شدن و داره افتاب تمام زورش رو میزنه تا یخ های توی حیاط رو اب کنه.

اما یخ وجود منو هیچ چیز نمیتونه اب کنه...هیچ چیز

وقتی با توران توی تاکسی نشستم یه حس عجیبی داشتم. اون ساکت بود.

من  هم بغضی عجیب گلومو گرفته بود..حس عجیبی بود..انگار دو تا غریبه بودیم، با اینکه خیلی حرف داشتم و داشت ولی یه سکوت مرگباری بینمون بود که هیچکدوم جرات شکستنش رو نداشتیم

از کوچه پس کوچه های تنگ رد شدیم و هر چی به خونه نزدیک تر میشدیم خیابونها دل بازتر و ساختمونها شیک تر و ماشین ها مذل جدید تر میشدن

هنوز سکوت بود. توران عصای سفیدش رو تو دست جا به جا میکرد و از استرس مدام با انگشتش لمش میکرد

کاش میتونست ببینه. بعضی وقتها نگاه کار یه دنیا حرف رو میکنه و اون لحظه از همون لحظه ها بود..ولی حیف

بالاخره رسیدیم

دستش رو گرفتم و با خودم به سمت داخل رفتیم

- بشین اینجا توران. این صندلیه

لبخند تلخی زد و با دست اطرافش رو جستجو کرد و با احتیاط نشست

- تو وضعت خوبه؟زندگیت خوبه؟

شالم رو آویزون کردم و نفس عمیقی کشیدم. خوب بود. همه چیز خوب بود ولی یه جای خالی بود.شاید الان وقت درددل نبود

- اره توران. خدا رو شکر.زندگی خوبی دارم

- خوشحالم

- شوهرم میخواد بهت کمک کنه. نمیدونم چه جوری ولی آدم خوبیه و هر کاری از دستش بر بیاد میکنه

دو زانو جلوش نشستم و دستم رو روی زانوهاش گذاشتم

- برام از پوران بگو.حتما دو تائی خیلی سختی کشیدین

نفس عمیقی کشید و سکوت کرد

دستش رو گرفتم و تو دستم فشردم

خیلی آروم گفت

- برام یادآوریش سخته. ازم نخواه که تک تک اون بدبختیها رو یادم بیاد ..من..

بغضش ترکید.سرم رو روی زانوهاش گذاشتم و آهسته گریه کردم

شاید نگفتن بعضی چیزهای تلخ و فراموش کردم بهتر از بازگو کردن و دونستنش بود. از جام بلند شدم و رفتم تا براش چای بیارم

کتری رو آب کردم و روی گاز گذاشتم و بالای سرش ایستادم تا جوش بیاد و تو سکوت به صدای نفس های تند خواهرم گوش میدادم که داشت کم کم آروم میشد

چای رو دم کردم و به نشیمن رفتم

دلم میخواست یکم فضا رو عوض کنم.شروع به تعریف از زندگی زناشوئیم کردم

- مسعود مرد خوبیه. یه جورائی از دست بابا نجاتم داد. درسته که بابت من هم پول داد بهشون ولی میگفت اونقدر دوستم داره که بخواد زندگیم رو عوض کنه ...

لبخند روی لباش نشست

- خوحشالم برات.خوشحالم که سالمی و زندگیت خوبه

چای خوردیم و حرف زدیم تا هوا تاریک شد و با زنگ مسعود تازه یادم افتاد که شب شده

مسعود وارد شد و کتش رو روی جالباسی آویزون کرد و با اشاره ازم پرسید که مهمونمون کجاست

آهسته گفتم

- تو اتاق روی تخت دراز کشیده. الان صداش میکنم. تو هم یه آبی به دست و روت بزن تا شام بخوریم

- دستت درد نکنه

به سمت اتاق خوابمون رفت تا  لباسش رو عوض کنه

برخورد مسعود با توران خیلی خوب وبد. انگار از اول میشناختشش و اون رو به عنوان خواهرم دیده بوده. توران هم احساس راحتی میکرد

بعد از شام مسعود در حالیکه قند رو تو دهنش میگذاشت گفت

- توران خانوم من صلاح نمیدونم که اینجا با هم زندگی کنیم وگرنه قدم شما روی چشمم بود. این هم برای شما خوب نیست هم ما ولی من هر کاری از دستم بر بیاد براتون انجام میدم تا شما هم از این به بعد زندگی راحتی داشته باشین

- ممنون آقا مسعود

لبخند زد و من هم با نگاهی سرشار از قدرشناسی به مسعود نگاه کردم

.

.

. چند روز بعد مسعود خبر داد که  که تونسته یه جائی برای توران پیدا کنه

- خونه آقا جلال یکی از کارخونه دارهای اطرافمون باید جای مناسبی براش باشه. اونها یه سرایدار مرد دارن و یه خانوم هم لازم دارن که بعضی کارهای خونه شونو بکنه. وقتی گفتم توران نابیناست گفت اشکال نداره. بیشتر براش کار خیرش مهم بود. وضعش خوبه و دستش به دهنش میرسه و دست خیر هم داره. اینم آدرسشه. خودت ببرش و ببین چه جوریه

انگار دنیا رو بهم داده بودم. درسته که مستخدمی بد بود ولی برای توران از این زندگی که داشت خیلی بهتر بود

وقتی بهش گفتم کمی مضطرب شد ولی وقتی بهش گفتم آشناست و من میام بهت سر میزنم خیالش راحت شد

جلوی در خونه اقا جلال منتظر بودیم تا سرایدار در حیاط رو برامون باز کنه

وقتی وارد شدیم یه حیاط بزرگ رو به رومون بود و بعد ازاون یه ساختما دو طبقه و ....

شاید دیگه از اینجا به بعدش رو بهتر از من بدونی...

ولی من میخوام برات بگم.میخوام از تک تک لحظه هام بگم

اینجا، این تنهائی مجبورم میکنه یا شاید بهتره بگمباعث آرامشم میشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 14:15  توسط الهام  | 

انتظار/نامه چهارم

تمام زمین سفید پوش شده

درختای توی حیاط هم حسابی از بارش برف سنگین شدن.من خیلی سردمه...تو...چی!!!!

اشک جلوی چشمم رو گرفته. مثل یه پرده، یه پرده ضخیم ...

توی فامیل واسه خودم برو بیایی داشتم. دیگه اون زیبای قبل نبودم. حالا یه زن دیپلمه و با سواد بودم که یه عالمه آرزو های بزرگ تو سرش داشت. میخواستم تمام نداشته هام رو جبران کنم.تمام کارهای نکرده ای که توی دلم جمع شده بود رو انجام بدم

زیبا بودم و خوش اندام.لباسهای شیک و مد روز تمام کمد لباسم رو پر کرده بود و مسعود مثل پروانه دورم میگشت و خواسته های من رو برآورده میکرد و هم اون راضی بود هم من....

تو گرمای تابستون زیر آفتاب دراز کشیده بود تا رنگ سفیدم رو کمی تیره تر کنم.چشمهام رو بسته بودم و تقریبا داشت خوابم میبرد که صدائی منو از جا پروند...یه صدای آشنا

- ببخشید خانوم جوراب ، مایو ، لباس زیر احتیاج ندارین

چشمهام رو باز کردم و نیم خیز شدم.خدای من ! دنیا چقدر کوچیکه!!

توران بود!یا پوران؟؟؟دستم میلرزید.نمیدونستم باید آشنائی بدم یا نه.مسعود چی!!!بغض گلومو فشار میداد

- خانوم...ببخشید مزاحم شدم

میخواست بره. ساک نیمه سنگینش رو برداشت و به راه افتاد.نتونستم چلوی خودم رو بگیرم

اشکم جاری شد و با بغض گفتم

- تورانی یا پوران!!

ایستاد، به سمتم برگشت.

- تورانم

دستش رو گرفتم و تو دستم فشار دادم

- توران من زیبام.خواهرم کجا بودین شما!پوران کجاست؟

- زیبا....

بغلش کردم و هر دو گریستیم.بعد از مدتی که کمی آروم شدیم و به خودم مسلط شدم به سمت یه صندلی بردمش و کنارش نشستم

- برام بگو. تو این سالها کجا بودین!بابا هیچ وقت چیزی نگفت ولی همیشه من به یادتون بودم

نفس عمیقی کشید و سکوت کرد..دستش رو فشردم

- چی بگم. بذار چیزی نگم فقط اینو بدون که پوران یه روز تصادف کرد و برای همیشه تنهام گذاشت.من هم از دست رجب فرار کردم.رجب بابت ما به بابا پول داد و از ما کار میکشید.

با دو چشم متعجب نگاهش میکردم

- چه کاری؟

سرش رو انداخت پائین

- گدائی

اشک به چشمم اومد. کاش میتونستم براش کاری کنم. باید با مسعود حرف میزدم.دو دستش رو گرفتم

- الان کجا زندگی میکنی

- تو ی کارگاه تولیدی مهوش خانوم. اون زن بدی نیست. بهم جا داد و در ازاش گفت من روزها برم تو آرایشگاهها و استخرها تا لباسهاش رو بفروشم.منم قبول کردم

- چرا برنگشتی خونه

- که بابا ایندفعه با چاغو بیافته به جونم و بکشتم!

بغضم رو قورت دادم. الان وقت زاری موری نبود. باید تا اونجائیکه از دستم بر میومد کمکش میکردم

ازش آدرس و تلفن گرفتم و گفتم تا شب به زنگ میزنم.باید با مسعود حرف میزدم

تا خونه با عجله رفتم

مسعود برای نهار اومده بود خونه و داشت حاضر میشد که بره

- سلام خانوم خوشگلم. خسته نباشی

- ممنون مسعود جان. توهم همینطور

یکم نگاهم کرد. انگار اشفتگی از تمام وجودم میبارید

- چیزی شده زیبای من!

سرم رو تکون دادم

قضیه بابا و توران و پوران رو براش گفتم و گفتم که توران رو دیدم و ...

مسعود مدتی نگاهم کرد. اخمهاش رفت تو هم و شروع کرد به بابام مثل همیشه فحش دادن

- بهش زنگ بزن بگو امشب بیاد اینجا تا ببینم چی کار میتونم بکنم

پریدم تو بغلش. اونقدر ماچش کردم که تمام صورتش از رنگ رژلبم قرمز شد

- بسه دیگه خوشگل خانوم. باید برم سر کار...گاه چی کار کرده با صورتم

به سمت دستشوئی رفت و من از دوق فقط بالا و پائین میپریدم

موقعی که داشت از در بیرون میرفت برگشت و نگاهم کرد

- زیبا...فقط بهش این قول رو نده که اینجا میمونه. من دوست ندارم کسی با من و تو زندگی کنه و راحتیمون از بین بره

دلم ریخت ولی چیزی نگفتم جز چشم

در بسته شد و من وا رفتم.تا نیم ساعتی فقط به این فکر میکردم که یعنی میخواست چه جوری کمکش کنه!!

به توران زنگ زدم و گفتم میام دنبالش تا بیارمش خونمون .

تو صدای شادی بود که تا امرو نمیتونم از یاد ببرم. یعنی خدای ما هم بزرگ بود!!اون لحظه برای اولین بار به دختر بودنم افتخار کردم. شاید اگه من به جای زیبا، پسری که پدر همیشه آرزوش رو داشت بودم هیچ وقت چنین لحطه ای شیرین برای خواهرم ساخته نمیشد!

روپوش پوشیدم و با آژانس به سمت آدرس توران حرکت کردم

.

.

وای دیگه نمیتونم بنویسم.دستام یخ کرده و هوا هم داره کم کم تاریک میشه

کاش تو مثل من سردت نباشه


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 15:52  توسط الهام  | 

انتظار/نامه سوم

سوز سرما رو حس میکنم.انگار میخواد مثل تیغی تیز بند بند وجودمو بدره

بیرون داره دونه های سفید به آرومی از اسمون روی زمین میریزه. انگار هیچ مشغله دیگه ای جز باریدن ندارن.دلم میخواست الان جای  یکی از اونها بودم، حتی اگه مطمئن بودم با رسیدن به زمین گرم از بین میرم و آب میشم ولی اینجا نبودم...جاش خیلی مهم نیست ها...مهم اون حس بدیه که دارم. اون حسی که داره منو ذره ذره میکشه

امروز دستم میلرزه..نمیدونم از سرماست یا نه! کم کم نبود داره اثر میکنه

بریم سر قصه زندگیم.قصه ای که شاید دوباره تعریف کردنش برای خودم هم داره جالب میشه

.

.

.

وقتی مراسم عروسی تموم شد و من و مسعود(شوهرم) تنها شدیم تازه انگار بیدار شده بودم.توی اتاق نیمه تاریک نشسته بودیم و اون به من چشم دوخته بود و من مثل همین الان داشتم میلرزیدم

اتاق پرده هائی ضخیم و آجری رنگ داشت. سلیقه خواهر مسعود بود.من که اون موقع چیزی از رنگ و جنس حالیم نبود.خودشون خریده بودن چیده بودن و من فقط وارد یه محیط جدید شدم

داشتم زیر چشمی اطرافم رو میجوریدم. میخواستم بفهمم کجام. نمیدونم شاید فقط میخواستم چشم تو چشم مسعود نشم

یه تخت دو نفره نرم و راحت ، میز آرایش و تمام لوازم آرایش که روی میز چیده شده بود و مبل تکی کنار پنجره قدی اتاق و میز گردی جلوی....

- زیبا

انگار یکی با پتک کوبید به تنه ام

همونجور که سرم پائین بود نگاهم رو چرخوندم و بهش نگاه کردم

- میدونم که من از تو خیلی بزرگترم ولی دوستت دارم

دوست داشتن!!!!چی میتونستم بگم! چی باید میگفتم

- بیا بشین اینجا روی مبل میخوام باهات حرف بزنم

مثل عروسکی کوکی که کوکش رو رها کنن راه افتادم و نشستم روی مبل

- میدونم که زندگی خوبی نداشتی ولی اگه قول بدی که زن مهربون و خانه داری برای من باشی تمام اون کمبودهات رو جبران میکنم. خودم دربست نوکرتم

نمیفهمیدم چی میگه ولی فقط سر تکون دادم

- حالا بلند شو و اون لباس رو از تنت در بیار.....

بغض گلومو گرفته بود.حال بدی داشتم. اولین بار بود که دستهای ضمخت یه مرد به بدنم میخورد و .....

نمیخوام یادم بیاد...

صبح که چشم باز کردم تنها بودم. من بودم و من...خانوم خونه. زنی که باید برای شوهرش کدبانوئی تمام عیار باشه تا لذت زندگی راحت رو بکشه

کار سختی نبود

.

.

- زیبا بیا برف رو ببین. تمام کوچه سفید شده. بیا بریم تو برفها راه بریم

- نمیتونم مسعود جان. من الان دارم درس میخونم. امتحان دارم

اخمی بهم کرد و دوباره به خیابون خیره شد

آره. مسعود برای من معلم گرفته بود. روزها که میرفت سر کار معلم میومد و بهم درس میداد و من شبانه امتحان میدادم و بالاخره رسیده بودم به سال آخر و دیپلم

مسعود هم روز به روز کارگاه ریخته گری کوچکش بزرگ و بزرگتر میشد. وضع مالی مون حسابی خوب بود و من هیچ دغدغه ای نداشتم

مسعود بعد از ازدواجمون به پدرم گفته بود که فراموش کنه دختری به اسم زیبا داره و اون هم به سادگی همین کار رو کرده بود. سه سال بود که هیچ سراغی از من نگرفته بودن.من هم نمیخواستم ببینمشون..میدونی که چی میگم!!!

شانس بزرگ زندگیم این بود که مسعود مرد فهمیده ای بود. زشت بود ولی دل زیبائی داشت

چرا قدر اون روزها رو ندونستم!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 20:16  توسط الهام  | 

انتظار/نامه دوم



سلام.

امروز صبح قشنگی  رو شروع کردم ولی نه به قشنگی اون صبحی که با نوازش تو شروع شد.چقدر دلم برایت تنگ شده. شبها موقع خواب اشک  میریزم. باورت میشه! من و اشک؟ رسم دنیا داره عوض میشه

تا اینجاش رو خیلی کلی نوشتم ولی میخوام وارد جزئیات بشم
نگو نمیتونی همه جزئیات رو به خاطر بیاری! چون میدونی که من استعداد خاصی تو به یاد آوردن جزئیات دارم
مدرسه خوب  بود.  تا زمانی که اونجا بودم فارق از مشکلات خانوادگیم و جر و بحث های مامان و عذرا و بابام بودم
یه روز معلم  سر کلاس ازمون پرسید که مادر و پدرمون چی کار ه اند و چند تا خواهر و برادر داریم! من مونده بودم چی بگم! با همه کم عقلیم عقلم به این میرسید که اوضاع زندگی نابسامنی داریم
زیبا تو بگو
- اجاره خانوم. ما فقط یه برادر داریم و مامانم هم بیرون کار نمیکنه و بابام فقط میره سر کار. میره اداره.
یکی از بچه ها که توی کوچه ما بود گفت
- چرا دروغ میگی!
بعد رو به خانوم معلم گفت
- اجازه خانوم اینا دو تا مامان دارن و دو تا خواهر هم داره که کورن
بغض گلومو فشار داد و بدون اجازه از کلاس اومدم بیرون و رفتم خونه. تا خونه فقط دویدم و اشک ریختم. دو تا خواهری که معلوم نبود کجان و کوری اونها باعث تمسخرم بود ......مامان تعجب کرد که اون ساعت برگشته بودم وقتی جریان رو بهش گفتم بغلم کرد و گریه کرد
- زیبا تو باید یاد بگیری با تلخی های زندگیت کنار بیای. ایشالا زودی بزرگ میشی و یه شوهر خوب برات پیدا میشه و میری و از همه این بدبختی ها نجات پیدا میکنی. من مقصرم ..منم که اینهمه شومی رو با خودم به دنیا اوردم
تو همون حال از فکر شوهر کردن خوشم اومد و ته دلم دعا کردم کاش زودتر شوهر کنم. کاش زودتر بزرگ بشم
اون روز به مامان قول دادم دیگه بغض نکنم و از چیزی قهر نکنم و سعی کنم جلوی مشکلاتم محکم بایستم. شاید اون هم میدونست که اینده من چی میشه
مامان و عذرا دیگه با هم جنگی نداشتن. انسان عجب موجود جالبیه. همه چیز براش عادی میشه. فقط زمان لازم داره.
ولی میخوام باهات صادق باشم.من هنوز  به ندیدنت عادت نکردم. به دستاهی مهربونت احتیاج دارم .به اینکه پشت و پناهم باشی محتاجم علی. خواهش میکنم کمکم کن
.
.
.
گذر روزها داشت خودش رو روی اندامها و صورتم نشون میداد. برجستگی های بدنم بهم میگفت که دارم بزرگ میشم.
چهارده سالم بود و منتظر یه مردی با اسب سفید و یه دنیا پول بودم که من رو از این بدبختی رها کنه
ببالاخره اون روز رسید. ولی با تمام رویاهای من فرق داشت
من تو اشپزخونه با یه چادر سفید و سینی چای منتطر بودم تا صدام کنن و وقتی بابا گفت
- زیبا چای بیار
قند تو دلم آب شد. و دستم به لرزه افتاد. اما با دیدن یه مرد سن و سالدار با سیبیل هائی پرپشت و سری نسبتا کم مو و دماغی بزرگ و .. دلم میخواست سینی چای رو ول کنم و فرار کنم.
تمام آرزوهام نقش بر آب شده بود ول اون مرد با طاهر زشت و پیرش پر از پول بود
به عبارتی من مورد معامله بابا و مسعود قرار گرفتم و بدون هیچ اراده ای پای سفره عقد نشستم
کاش هیچ وقت اون رو نمیاومد
ازش میترسیدم. به اندازه تمام کابوسهام تلخ و ترسناک بود. این بغض لعنتی هم گلوم رو رها نمیکرد
با بدبختی و به زور نیشگون مادرم بعله گفتم و عذرا آنچنان کلی میکشید که انگار تمام شادیهای عالم به زندگیش برگشته بود
من عازم خانه بخت شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 11:53  توسط الهام  | 

انتظار/نامه اول

سلام
نوشتن خیلی سخته! تا حالا نوشتی؟
من هرگز فکر نمیکردم یه روزی بنویسم، ولی حالا دارم مینویسم!تنهائی مثل اعتیاد میمونه، آدم رو وادار به کارهائی میکنه که تا حالا نکرده. اینم از همون کارهاست. نه!باورت میشه؟
 میخوام برات همه چیز رو بگم ولی کم کم! نمیدونم ، شاید میخوام برای خودم هم مرور کنم. میدونی که من به سپری کردن کند لحظات عادت دارم و می دونم که تو برعکس من عجولی. ولی این یه بار هم مثل هزار بار قبل درکم کن. خواهش میکنم
میخوام برات از روزی بگم که چشمم رو باز کردم. خودم چیزی یادم نمیاد ولی برام گفتن و منم هم مثل قصه ای مو به مو حفظم. گوش کن:
بیست و یک سال  پیش یه روز که تمام شهر سپید پوش بود صدای گریه دخترکی اتاق  رو پر کرد و اشک به چشم مادرش نشوند.خنده دار نه! اینکه با این شهامت دارم نحسی وجودم رو برات مینویسم! برای خودم عذاب آور بود ولی حالا نه. از وقتی تو رو شناختم دیگه حس زیادی بودن نمیکردم

کبر اقا " بابام" از پشت در اتاق عمل قهر کرد و رفت و سیمین خانوم " مادرم "به زور من رو تو بغل گرفت ولی به جای اشک شوق ،اشک نفرت میریخت. خوب بود اونموقع حالیم نبود،وگرنه ....من که یادم نیست


مامان بزرگ عزیز و نازنینم که بهش مامان گلی میگفتم بغلم میکنه و میگه:
- سیمین اشک نریز به جاش خدا رو شکر کن. سالمه. تپله و مثل قرص ماه میمونه. ناشکری نکن  دخترم
- ولی مادر میدونی که اکبر اقا از دختر بدش میاد  و این سومین دختر منه. دیگه جائی تو خونش ندارم
مامان گلی  براق میشه و اخم میکنه ولی چه فایده!
- بی خود کرده اکبر اقا. دختر هم مثل تو اینقدر بی اراده. این موهبت خداست و قدمش مبارک مثل دو تا دختر قبلیت با این تفاوت که اونها سالم نیستن ولی این یکی صحیح و سالمه
یادم رفت برات بگم گه دو سال قبل از تولد من مامان یه دو قلو نابینا به دنیا آورده بود. دو تا دختر! و بابا به امید پسر بودن من شب و روز نداشت تا روزی که  پرستار بهش خبر تولدم رو داد و مژدگونی خواست که با قیافه عبوس اکبر اقا مواجه شد. بگذریم
این بود روز به دنیا امدن من!
از روزی که به یاد میارم تحقیر شدم و به خاطر دختر بودنم تا مدتها اسم نداشتم. بالاخره مامان گلی عزیز و مهربونم اسمم رو گذاشت زیبا!کاش بختم هم مثل اسمم زیبا میشد! کاش مامان گلی میتونست بختم رو هم مثل خودم نجات بده
وقتی به خودم اومدم و دور و برم رو شناختم فهمیدم تو یه خانواده خشکه مذهبم و مامان از صبح تا شب میره روضه و حسینیه و امازداده و هی سفره پشت سفره میندازه تا دوباره باردار بشه و بچه اش پسر تا دل بابا رو به دست بیاره ولی خبری از بچه نبود. دکتر بهش گفته بود خدا بهش رحم کرده که من سالمم و اگر بچه دار بشه ممکنه اون هم دچار نقص عضو باشه ولی کو گوش شنوا!

من بیشتر از خونه پدری تو خونه مادر بزرگ بزرگ شدم. خونه مادر بزرگ  دو تا کوچه با خونه ما فاصله داشت.من کم کم فهمیدم وضع مالی ما پندان هم خوب نیست

 بابام کارگر شهرداری بود و مامانم هر از گاهی مولودی میرفت و چون صدای خوب داشت شعر میخوند و یه پولی در میاورد. من لباسهای که برای پوران و توران  کوپیک شده بود رو میپوشیدم. اونها دو قلوهای نا بینا بودن که بابا از سر سیری تو اداره ثبت یه اسمی براشون پیدا کرده بود. شاید تا حالا حتی باهاشون حرف هم نزده باشه!په برسه مهر پدری

مامان بعضی شبها گریه میکرد و من بعدها فهمیدم همون شبهائی بود که بابا خونه نمی اومد و با زن صیغه ایش مشغول بود
بالاخره زن صیغه ای پنج سال بعد  از تولد من باردار شد و از شانس و اقبال بلند مادر  من پسر زائید. یه پسر کاکل زری  و بعد از اون بابا اونو عقد رسمی کرد و آوردش ور دل ما
- سیمین هر چی عذرا میگه فقط جوابش چشمه و بس
یه چشم مامانم خون بود و یکی دیگه اشک ولی چشم از زبونش نمی افتاد. مامان گلی چند بار بهش میگه طلاق بگیر ولی مامان بابام رو دوست داشته و همچنان به امید پسر بوده
مامان گلی دو سال بعد از غصه مامانم دق کرد و یه روز صبح که میرفتم خونش دیدم همه جمع شدن و جیغ میزنن. مامان هم داشت خودش رو میزد. اون رفته بود و من دیگه حتی مامان گلی رو هم برای تنهائی هام نداشتم
تو همون روزا بابا با توران و پوران رفت بیرون و بدون اونها برگشت. صورتش عصبانی بود

مامان دیگه حتی کلمه ای حرف نمیزد. از صبح تو آشپزخونه فسقلی خونه خودش رو مشغول میکرد تا شب و عذرا با پسرش قر و فر میومد و مدام از من کار میکشید. حسین برادر ناتنی من از صبح تا شب تو بغل من بود و من شده بودم لـله اون. 

- آهای بی ریخت پوشک بچه رو عوض کردی؟

- بله

- پس چرا گریه میکنه!

اومد و با زور و خشونت حسینرو از تو بغل من کشید و شروع کرد قربون صدقه رفتن حسین

موقع شروع مدارس بود و مثل هر بچه مدرسه ای دیگه شوق رفتن به مدرسه داشتم ولی بابا پاشو تو یه کفش کرده بود که پول ندارم و عذرا هم پشتش در اومده بود که نذاره من برم مدرسه ولی اینبار دیگه مامان کوتاه نیومد. روزها که بابا نبود دست به دامن عذرا میشد. اونقدر تظاهر به دوست داشتن عذرا کرد تا اون هم قانع شد
یادمه یه شب که توی خواب  بودم از صدای داد و بی داد مامان و بابا از خواب پردیم
مامان اون شب از بس به بابا التماس کرده بود که جلوی مدرسه رفتن منو نگیره و بابا کتکش زده بود  سیاه و کبود بود و صدای گریه اش تمام محل رو برداشته بود و تو این میون عذرا  بالاخره دلش به رحم اومده بود و از بابا خواهش کرده بود تا من رو بفرستن مدرسه
بالاخره بابا کوتاه اومد و من  اول مهر رفتم مدرسه به شرطی که تو نگهداری از برادرم به هووی مادرم کمک کنم
میخواستم با سواد بشم. شدم! نشدم؟
حالم خوب نیست. یه حس بدی دارم. یاد آوری اون روزا داغونم میکنه. درسته بچه بودم ولی الان که دیگه بچه نیستم. میفهمم....بدبختانه میفهمم
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 13:0  توسط الهام  | 

بازگشت

سلام

خوشحالم که برگشتم

باز هم میخوام بنویسم

امیدوارم مثل قبل دوست داشته باشید و بهم سر بزنید.فقط یکم فرصت لازم دارم تا اینجا رو رو به راه کنم

دوست شما

الهام شاهنده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 13:4  توسط الهام  |